![]() |
![]() |
|
|
این وبلاگ مثل تمام آدمهائی که در نیمه زندگی میمیرند و مثل همه جوانهائی که به ارزوهای دلشان نرسیدند و معشوقه شان ترکشان ترک.مرد.مردن شاخ و دم ندارد.
این وبلاگ دار فانی را وداع گفت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 22:3 توسط پسری با خرقه ائی بلند |
|
|
از وقتی که با تو تصفیه حساب کردم و خداحافظی کردم حالم بهتر شده.انگار زندگی بهم رو آورده.دیگه مجبور نیستم صبح از خواب بیدار شدم دل نگران پرداخت قسط و وام و قبض آب و برق و تلفن و گاز باشم.دیگه نگران این نیستم که اگه مریض شدی با کدوم پول ببرمت درمانگاه.دیگه مجبور نیستم صبح زود از خواب بیدار شم و روزای بارونی برم روی بام و سقف خونه رو چک کنم.دیگه مجبور نیستم وقتمو توی صف دراز نانوائی هدر بدم.دیگه دل نگران پوشک بچه خرج تعلیم و تربیت و اینده و مدرسه و رفیق خوب و بد بچه نیستم.از این بعد می تونم با خیال راحت صبح تا لنگه ظهر بخابم و صبح قبل از صبحانه وسط اتاق دراز بکشم و سیگارمو بکشم.می تونم وسط خونه لخت لخت دراز بکشم و با صدای بلند اواز بخونم و کسی اونطرف داد نزنه که مغزمو بردی برو دنبال یه لقمه نون بی مسئولیت!.دیگه می تونم سرمو با خیال راحت توی کتاب کنم و فرگه هوسرل آیر برنتانو بخونم بدون اینکه نگران کاربرد این فلسفه ها در بدست اوردن رزق و روزی بشر باشم.می تونم اصلا" بشینم همه لغت نامه دهخدا رو واسه تقویت حافظم حفظ کنم.می تونم پول پوشک و شیر خشک رو بدم کتابهای فلسفی باب میلم و صبح تا شب بشینم تو خونه فلسفه بخونم و کسی نباشه غر بزنه بگه این مزخرفات چیه می خونی برو صف نون.سیب زمینی پیاز بخر.سر راه که اومدی یه مای بی بی هم بخر.دیگه مجبور نیستم به جای زل زدن به حرکات مرلین مونرو توی فیلمهاش بشینم گریه ناگهانی و گاه بی گاه تورو ببینم.دیگه مجبور نیستم الکی نگران چیزی باشم.می تونم برم تو اشپزخونه و پیک نیک رو بیارم و یه دل سیر تریا ک بکشم و همه میوه های یخچال رو خودم تنها بخورم یا نه می تونم وسط اتاق لخت شم و چند تا شنا برم و حرکات ورزشی و یوگا انجام بدم.و بوی عرق تنم تمام خونه رو بگیره.از وقتی رفتی زندگی بهم رو آورد و همین دیروز با یه انتشاراتی قرارداد ترجمه کتابی ضد هگلی را بستم و از این به بعد می تونم زندگیمو وقف دلم کنم.می تونم سالها پشت کنکور دکتری بمونمو لم زبنمو سوت بکشم.به جای رفتن به صف نون میرم کلاس آموزش زبان فرانسه که وقتی واسه تفریح رفتم پاریس بتونم با یه لیدی خوشکل یه جائی لم بزنمو حرف بزنمو دل و قلوه واسه هم ردو بدل کنیم و همه اینها که می بینی از برکات رفتن تو بود عزیزم!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 20:47 توسط پسری با خرقه ائی بلند |
|
|
از خرما و حشیش
سرمو میزارم رو خاک خاک میره تو پیشونیم بعد همه تنمو میگیره .هر چی موج منفی از پنجره می رن بیرون.آروم میشم میرم سمت کتاب خونه چوبیم.کتاب حافظ رو بر میدارم میگه امشب چه شبی هستش.کتابو می بندم آلبوم قدیمی سیاوش قمیشی رو بر میدارم و ...اونکه عاشق بودو عمری از جدا شدن می ترسید همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید.......ادعای هر رفاقت چه زود گذر بود ..بود بود به درک .مهم ماهیت عشقه.مثل گردو که پوستش همین عشقهای خیابونیه و مغزش تو آسمون.مغزم تو اسمونه.مغز من تو اسمونه.ج ص ب رو تو خیابون دیدم گفتم دوست دارم یه غزل واسه رفیقم بگم گفتم میخام بزارمش تو غزل و دو تا قفس دورش بکشم که نتونه فرار کنه.گفت برو در خونه حافظ شیرازی آیفونو بزن از تو ایفونه صدای یه موسیقی میاد .گوش بده بهش .چند تا بشکن بزن .چند تا از بشکنارو بزار تو جیبت البته حواست به گشت پلیس باشه. گفتم یه آدامس به اسم سعدی می خرم می جومش دیگه کسی کارم نداره.بهم گفت که دوستت چه گناهی کرده که میخای بزاریش تو غزلت و درشو قفل کنی؟ گفتم که اینجوری بیشتر حواسم بهش هست و چند تا ابر بارون زده هم میارم تو شعرم که خنک شه.که هر وقت خواست با دوست پسرش بره زیر بارون قدم بزنه .گفتم که خودم یه زمانی نقاش بودم و در و دیواراشم خودم رنگ می زنم.یه عالمه سطل آشغال میزارم سر راهش که مجبور نشه از دوستش جدا شه بره اونور خیابون واسه یه سطل اشغال ناقابل.اصلا" یه ماشین مدل بالا هم میزارم تو عزلم که بشه غزل پست مدرن.به کسی چه مربوط؟.به هر حال وزنو از آقای ج ص ب گرفتمو اومدم خونه نمازمو خوندمو شرو کردم به نوشتن از خرما و حشیش. هرچند اول حشیش به مهمونی دعوت شد بعد خرما اومد بعد خاک .بعد هم واسه اینکه بزارم این سه تا با هم خلوت کنن و و با هم حال کنن خودم از سه تاشون خدافظی کردم و از مهمونی اومدم بیرون.وای نمی دونی هم آغوشی با خاک تو این حالت چه حالی میده عزیزم.اینگار دستو پای خاک کش میان مثل ابر ساعت رو دیوار واسه خودش تکیه میده به دیوار و سوت می زنه از بیکاری.وقتی لبتو میزاری رو لب خاک دلت یهو خالی میشه که نکنه لبت واسه همیشه رو لب خاک بمونه و بچسبه اونجا.واقعن حالا باور می کنم وقتی که جبرئیل به پیامبر نبی گفت که دیگه بیشتر از این نمی تونم از این بالاتر برم تابشو ندارم وای وقتی تاب خاکو ...وای وقتی تاب خاکو...... ندارم تحمل پیامبر نبی تو برو من فقط اینجا چشمامو می بندم تا تو از حال کردن بر گردی.من دلم به تپش می افته.بدنم شل میشه.آب رو از دست خرما می گیرم .و به خودم میام می بینم توی اتاقم هستم تنها و سیاوش قمیشی هفت ترانه رو خوند و رسیده به من از صدای گریه تو به غربت بارون رسیدم.سیستم رو خاموش می کنم و میرم یه سیگار می کشم و یه آمی تریپتیلین و بعدش خواب عمیق. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 22:8 توسط پسری با خرقه ائی بلند |
|
|
یادداشتی ساده بر فیلم اخیر رومن پولانسکی (یک تحلیل فرویدی)
تا انجائی که اطلاعات من در مورد فروید قد می دهد نمی دانم فروید که خودش معتاد به مصرف کوکائین بود آیا در طول عمرش یک تحلیلی فرویدی از مصرف کوکائین داده است یا نه.اما در مورد مصرف موادی که هوشیاری را زایل می کنند یک چیزهائی گفته است که بی مناسبت نیست که این بحث جذاب را که بی مرتبط با فیلم کشتار رومن پولانسکی نیست را در اینجا دنبال کنیم. قبل از هر چیز جالب است بدانید در کتاب "اصول روانکاوی فرویدی"که به قلم خود فروید نوشته شده است. بیتی از کتاب مثنوی وجود دارد و آن بیت این است:نفس چون اژدهاست کی خفته است ......از غم بی التی افسرده است هنگام بحث از سه گانه تشکیل دهنده شخصیت آدمی یعنی، نهاد، من و فرامن با توجه به آموزه های مولانا ،فروید این سه بخش روان آدمی را همان سه گانه نفس مطمئنه اماره و لوامه می یابد و از این کشف شادمان می شود.هر چند تفاوتهائی وجود دارد اما در کلیات کارکرد تقریبا"یکسانی دارند.خوب به مبحث اصلی بر می گردیم.هنگامی که عنصر "من" که وظیفه اش هماهنگی و تطابق دادن شخصیت با محیط است و مسئولیت سنگین تعادل روانی آدم را به عهده دارد رو به ضعف می رود شخصیت از حالت تعادل خارج می شود و دو عنصر دیگر یعنی نهاد و فرامن بستگی به قدرت و کشش هر یک شروع به جولان قدرت می کنند.مثلا" هنگام مصرف "حشیش"هوشیاری زایل می شود و من آدمی کمرنگ می شود و شخص بستگی به تیپ شخصیتی اش یا وارد خیال پردازی و رویا های سرکوب شده میشود یا در کشش تکانه های غریزی نهاد خودش را غرق می کند مثلا" شروع به نئشه خواری یا تمایل به هم آغوشی پیدا می کند. من آدمی در مواقعی که انرژی روانی به دلیل عدم پذیرش واقعیت موجود نمی تواند کارکرد مناسب خودش را داشته باشد شروع به لغزش و کمرنگ شدن می کند این دقیقا" شاید معادل همان چیزی باشد که در فرهنگ شرقی ایرانی لغزش منش و سلوک سالک در حین انجام رفتار مبتنی بر خویشتن داری در حضور دیگران نام دارد . خانواده درفیلم " کشتار"، انسانهائی متمدن و اهل فرهنگی هستند که پایبندی به اصول و رفتار متمدنانه را در همان اوائل دوران بچگی از طریق والدین و اجتماع را به اصطلاح درونی خویش کرده اند و در فرامن آنها تثبیت شده است.اما این پولانسکی گویا خوب می داند نهاد و تکانه های خفته غریزی چه موجودی است.فیلمهایش همگی زبان گویای این وجه سایه (به تعبیر یونگی ) هستند.سایش و کمرنگی آگاهی اجتماعی در لحظه هجوم یک تکانه نهادی می تواند رخ دهد حال اگر نوعی مخدر به اسم الکل یا مشروب الکلی به کمک بیاید می تواند سایش هشیاری را سریع تر انجام دهد در فرهنگ عامه هم حکایتی داریم که بسیار گویای این مطلب است شنیده ایم که کسی که عقل ندارد مشروب هم نمی خورد! بدین معنی است که انسان هنگامی تمایل به مشروب خواری دارد که بسیار از عقلش کار کشیده و عقل دارد زیادی در زندگی آدمی دخالت می کند پس لازم است مقداری از عقل فاصله بگیریم و در ویلای ناعقلی و ناهشیاری دمی بیاسائیم!. در فیلم کشتار می بینیم که حرفهائی یک دیگر دارد بر روی مغز و اعصاب خانواده رو برو تاثیر می کند و انگار با حر حرف چخماخی به تکانه خشم می زنند تا انبار حریف در آتش خشم بسوزد!اما باز این "من" به کمک می آید و شروع به تسلط و سرکوبی "نهاد" می کند "من" مثل ناظم یک مدرسه می ماند که نمی گزارد در مدرسه آشوب و بی نظمی به پا شود.در این گریز و سر کوب است که یک منحنی به این شکل در طول زمان مهمانی دو خانواده شکل می گیرد:رفتار متمدنانه شکل می شود و دو طرف راحت با هم حرف می زنند کم کم توهین وسط جمع می پرد باز تسلط باز خشم .....تسلط ....خشم .....تسلط .....خشم......تمدن .....بربریت......تمدن .......بربریت .....خشم ....تسلط......تمدن ....بربریت........من...فرامن ......نهاد .....تکانه........من فرامن .....غریزه ......... به خاطر همین است تماشاگر هر لحظه منتظر است تا انسان متمدن نقابش را دور بریزد و بربریت پنهانش را به رخ بکشد.و دو خانواده بر سر یک مسئله کوچک دعوای فرزندان کوچکشان تمام عقده هایشان را به تعبیر ی بر سر هم خالی کنند ناگفته نماند مصرف مشروب در تخدیر و سایش آگاهی چقدر روی رفتار دو طرف اثر دارد. .آنچه که در این میان نباید برای یک دانشجوی علاقه مند به روانکاوی کم اهمیت جلوه دهد مسئله فرافکنی هست .مکانیسمی است بسیار ظریف و پیچیده که علاقه مندان به فروید می دانند که چطور فروید آن را هنگام ملاقات تاریخی اش با آدلر جوان و ناپخته بکار برد.در فرهنگ عامه چیزی شبیه این وجود دارد که "چطور چوب کوچکی در چشم دیگران را می بینی اما درخت بدقواره بزرگی که در چشمان خودت فرو رفته شده را نمی بینی ؟!!!1آخه این هم از فواید روانکاویست!دمت گرم پولانسکی ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 11:53 توسط پسری با خرقه ائی بلند |
|
|
دیوید لینچ ومیراث نیچه، شوپنهاور و فروید اهالی سینما می دانند که دیوید لینچ بازی معنایش چیست.روایت شکسته غیر خطی و گاهی دورانی از ساحت "سایه گونه " انسان است.مثلا" بلوار مانهالند چنان زبانش پچیده است که هیچ منتقد سرشناسی بدون خواندن پیش مقدمه فیلم نمی تواند تصاویر شکسته رابه هم وصل کند و از آن روایتی سر راست بیرون بکشد.بزرگراه گمشده به راستی بزرگراهی گمشده است. روایت انسان است در بزرگراه گمشده زندگی.لینچ همچون پیامبران فکری خویش پیچیده در بدبینی و گاهی توهین به ساحت وجودی انسان است.دقیقا" معلوم است لینچ از کجا تغذیه می کند.شوپنهاور به راستی پیامبر ستارگانی شده است که گاهی مهر شیطان پرستی را بر پیشانی خویش دارند از جمله مرلین منسن.انسان در این قلمرو قسمت اکثر ابعادش در عمق تاریکیهاست.بشر را اگر به حال خویش رها کنیم همدیگر را به بهانه بقا در هم می درند.این است بشر نیچه ائی. فروید هم یادمان است که تنها حضرت موسی (ع) و بودا را نمونه ادمیانی راستین و اصیل و سالم معرفی نمود.بقیه مریض تشریف دارند.نماد ها ی سورئالیستی و استفاده از رنگهای تند قرمز در پیش زمینه ائی تاریک بیانگر خشونت و طبیعت مهار ناپذیر غریزه حیوانی بشر در کارهای لینچ است.می توانید حین دیدن فیلم بالا هم بیاورید و محتوای استفراغتان را به صفحه تلویزیون بچسبانید تا کلکسیون نماد ها در واقعی ترین شکل خویش در بیایند.انسان" قلبا" وحشیست". اگر مهار تمدن نبود.غرایز چون" امپراتوری درون" به حیوانی درنده شهوانی و خشن می ماند که مهاری برای او وجود ندارد وقتی سر به طغیان کشد.در درون بشر حیوانیست که لباس شیک تمدن به تن نموده است و گاه با مجوز اعتقاد به ازادی های فردی در لذت تند و کشش قوی میل به قدرت ،شهوت،خشونت دست و پا می زند.دست آخر یه گلوله میاورد ترق می زند به سر خودش.اینم شد کار؟! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 20:34 توسط پسری با خرقه ائی بلند |
|
|
به شخصی به اسم حفاظت:
لازم نکرده .زحمت نکشید لطفا". |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 18:7 توسط پسری با خرقه ائی بلند |
|
همیشه گفتم که عشق رومانتیک و ایده ال رو باید توی پاریس اونهم وقتی که داره بارون میباره تجربه کرد.فیلم وودی آلن هم با همین دیالوگ شروع میشه"پاریس توی شب وقتی بارون میبااره قدم بزنیم چقد خوشکله".کمتر فیلمی دیدم اینجوری بتونه خیال آدمو نوازش بده.فیلمی بود فوق العاده شیرین و جذاب.شخصیت ساده دل و صادق فیلم گاهی حرکاتش واقعن خنده دار میشد. اینکه هر شب جیم بزنی و یه ماشین بیاد دنبالت و تورو ببره به پاریس دهه بیست.اونجا اسکات فیتز جرالد و همینگوی رو ببینی و سر یک میز با سالوادور دالی شامپاین فرانسوی بزنی.بعد شبهای بعد با بزرگترین هنرمند و طراح لباس برقصی و معاشقه کنی .اواسط فیلم فکر کردم این شاید تاثیر قوی شامپاین باشه که اینجور از زمان خودت فرار کنی و بری توی دهه بیست فرانسه.جالب اینجا بود که شخصیتهای دهه بیست دوست داشتن بر گردن ۳۰سال قبلش و وقتی یکی از اونها به سال ۱۸۹۰ سفر کرد اونجا شخصیتهای مطرح با هم پچ پچ می کردند که دوران طلائی تاریخ دوران رنسانه.ولی من در مقام مخاطب با شخصیت فیلم همذات پنداری می کنم و بر می گردم کافه های پاریس دهه بیست.البته فیلم بر گشت به پاریس ۲۰۱۰ .تبلیغی بود از شامپاین باران در پاریس و هنر و ادبیات مدرن. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 18:25 توسط پسری با خرقه ائی بلند |
|
|
اولین فیلمی که از دیوید فینچر دیدم فیلم هفت بود که چنان مرا میخکوب کرد که چند بار متوالی آنرا مشاهده کردم و هنوز هم از دیدنش سیر نمی شوم.صرفا" فیلم هفت ژانر جنایت نبود نوعی نگاه داشت اونو هدایت می کرد حتی در بین قصه اصلی قیام شخصی برای برپائی عدالت حرفهای فرعی هم زده میشد.خشونت و بی اخلاقی جهان جدیدو .... فیلم بازی و باشتگاه مشت زنی هم روایتی فرویدی از انسان پشت نقاب تمدن داشت.به فینچر علاقه مند شدم. "بنجامین باتن" نوعی "بازی" در تغیر نگاه به زندگی داشت.کلا" فیلمهاش هم جذابن و سر گرم کننده و هم تفکر دارن. فیلم "دختری با خالکوبی اژدها" که اگر اشتباه نکنم جایزه تدوین اسکار امسال رو نصیب خودش کرد ضعیف ترین فیلم فینچر از نگاه بنده بود .به شدت سرگرم کننده بود.هیجان توش موج می زد.سیاست دفاع از جریان هولوکاست و کشتار ضد دینی نازیها هم داشت (مارتین و پدرش).اگر معتقد هستید که سینما یعنی سرگرمی بایستی این فیلمو ببینید.خشونت علیه زنان،نقد سر مایه داریو نشون دان وجه مادی و پست فرهنگ بی خدای غرب رو در جمله مارتین هنگامی که داشت قهرمان فیلم رو به بالای دار جنایت می برد می تونیم ببینیم. مضمونش این بود که اگر انسان احساس نکنه کسی داره اونو نظارت می کنه می تونه آزاد باشه و به قدرت برسه.یه چیزی به اسم تمدن ، وجدان و احترام ساخته دست بشر هست.می بینید نوعی ترجمه از جمله معروف داستایوفسکی در برادران کارامازوف که اگر خدا نباشد هر کاری مجاز است.برادران کارامازوف به تعبیر یک فیلسوف معاصر غربی بزرگترین کتاب تمدن مغرب زمین است که هم اونو نمایش داده و هم نقد کرده.واقعا" وقت کردید بخونیدش ضرر نداره منکه نخوندم هنوز.میگن داستان فیلم فینچر از روی کتاب داستان پرفروش سوئدی به همین نام فیلم نوشته شده.پس کتابش به نظرم خفن تر دربیاد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 23:12 توسط پسری با خرقه ائی بلند |
|
|
نگاهی به فیلم "مرهم" ساخته داوود نژاد
تمام فی بعد از نشان دادن این حرکت دورانی /استعاره ائی ،به سطح آسیب شناسی این حرکت می رسیم. دلهره گسست بشر از اسطوره زهدان را نیچه ،این پیام آور تخریب،در شیپور خویش دمید و بازی بشر مدرن آغاز شد.هایدگر هم به وجهی فراموشی هستی را ترجمه ائی از این گسست نامید. بشر شاد و سرمست از حرکت به سمت فردییتی متوهم شد به این دلیل متوهم ، که فروید توهم را نوعی گریز از دردو سازوکار دفاعی روان انسان برای فرار از "درد بودن" نامید و سه شکل این گریز را در "تمدن و ناخرسندیهای آن" را توصیف نمود.پست ترین شکل و قوی ترین و گیرا ترین شکل این گریز را در پناه بردن به مخدرات نام برد به همراه دو شکل دیگر آن یعنی ۱ـحکمت و عرفان۲ـ هنرو علم. مدرنیته سپری شد تا اینکه بشر امتحان خود را از این تجربه پس بدهد و بعد ازتجربه فروپاشی ناتمام و تراژیک و فردیت متوهم ،اینک بر آستانه در ایستاده است و عزیزش را صدا می زند.تا اسطوره ائی را که خود به بهای رسیدن به آزادی وهم گونه در هم شکسته بود را دوباره باز یابد و در آغوش کشد.این گسست را یونگ اسیب شناسی نمود و فریاد زد که نیمه عزیزانسان در موطن ماقبل مدرن اوست یا به تعبیر ی در قاره گمشده روح،در موطن شرقی جهان در زهدان آغازین بشر ودر آغوش عزیز انسان.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 22:35 توسط پسری با خرقه ائی بلند |
|
|
در روببند پنجره ها رو وا کن پروانه و کبوترو صدا کن بیا بشین ترانه هاتو بنویس نشی رفیق کوچه هاو ابلیس سنگی بیار شیشه وزنو بشکن دمی بشو رفیقو رقص و بشکن کاغذو و ذهنو و قلمو آب بده به یاد خاطرات دانشکده دود هوا شد همه اون روزا سر سره بازی شده بود تو فضا شکست عشقیامونو شمردیم چیزی نشد دیدی که ما نمردیم در رو ببند پنجره هارو واکن پروانه و وکبوترو صدا کن ابرو ببین نداره رنگ و بوئی نه دختری نه عشوه نه صبوئی خلوت شده خیابونای قلبم تو ذهن تو منم یه تکه سنگم بیا بگو اینا همش خیاله چرندیات یک ذهن محاله باشه باشه تازه میشم دوباره اگه بارون رو چشم من بباره درو ببند پنجرها رو واکن پروانه و کبوترو صدا کن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 10:43 توسط پسری با خرقه ائی بلند |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بازیها و معناها بسیار اند آنگاه که صورت دریده داری ،معنا سکنی گزیند ولی نه این بدون آن توان زیستن دارد و نه آن بدون این صورتی یابد. آن معنا است و این صورت.
|
| پیوندها |
|
ارتباط با ارواح، متافیزیک و قدرتهای ذهنی آگاهی ، فرا آگاهی و موفقیت آخرین پله تکنولوژی شعر (مهتاب رشیدیان) شعر کولاژ (مهتاب رشیدیان) شبلی...با من برقص! |
|
RSS
|