![]() |
![]() |
|
|
من و پدر بی شک یک {صوفی } بودیم.
او در آبچه ذکر روح می شدو می خندید و من بی آنکه روی دوش پرند هائی باشم پروزا می کنم تا مانترای عصر حاضر و ما بی آنکه فهمیده باشیم قصه دیدار ابراهیم و مرسلان غیبی به عکس کی که گور قناعت کردیم اما بابا این واژه را نمی داند ولی شبیه مایستر اکهارت زندگی می کرد و من کوله به دوش شبیه یک دیوانه شدم و پدرم رفت به دیار ملا صدرا و من بی آنکه سپهری را بشناسم بودا شدم و رقصیدم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 21:52 توسط اممير |
|
|
وقتی" تو" نمی فهمد دیگر "من" چه کند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 21:10 توسط اممير |
|
|
خاطره ائی از احسان دوست داشتنی احسان دوید و بازی کرد احسان خوابید احسان خندید احسان رقصید احسان خواند احسان پخت احسان نماز خواند احسان عاشق شد احسان پرید و احسان، احسان شد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 12:10 توسط اممير |
|
|
نمی خواهم از دریوزگی پرندگان برایت بگویم یا اشاره کنم به می خواهم که برخیزی و رویاهایات را با آری! شعر، سقف تمام ناگفته هاست و حرکت آن قیاسی نمی یابد آنگونه تورا در سرریزهایم صدا می زنم که برگرد ! فکر کنم بند ساعتتان به بهانه ای افتاد آنجاس روی زمین توی خاک و بر بالین یک فرشته خوابیده است این شرح موت نیست این برگیست به زوال تا صدای افتادنش کشفی را در تاریخ کششهای متضاد بمیراند. من اینگونه به فهم هر آنچه که تو نامش را"نرگس و ماه" نهادی نائل آمدم. باور کن. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم خرداد 1388ساعت 16:1 توسط اممير |
|
|
"گامی رحمانی روی سوره مبارکه حشر" بابا خوب است. بابا یک ماهی است در ماهیتابه. بابا لباسهای زیر مرا هم در تشت می گزارد و میشورد. مغزش خراب است. بابا بالش است. او نمی گزارد دستم به سیاه و سفید بخورد او مرا به شکل یک عروسک می بیند یا شاید شهود می کند.پدر خیلی چیزها را از من مخفی می کند مثلن می داند که من عاشق شده ام یا تمایل به خریدن کبوتر دارم.یا می داند که نگاهم همیشه به دور خیره است. او حتی تمایل شاعرانه مرا هم می فهمد بابا خوب است. بابا آب داد با با مارا عقد ه ائی کرد. بابا نان می دهد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 21:59 توسط اممير |
|
|
زنی در من است که شبها پیپ می کشد و زنبیل های نورانی می سازد. زنی در من است که هیجان زندگی را عاشقانه دوست دارد. زنی در من است که روزها به تماشای آبهای سفید می رود. و من اینجا مردی شکسته روی نیمکتی که تازیانه سرما می خورد و (هیچ چیز درد ناک تر از خماری نیست_ شما باید بیمارتون رو بستری کنید) در آستانه تولدی، زایشی،دنیای جدید به آسمان خیره است و می خواهد بداند راز اشک های بهار را چه کسی فهمید من این روزها به مردی می اندیشم که خود را دوباره معنا می کند و روی تمام پله های سلوک سوت میزند و با حالتی شبیه رقص دست به دعا بر می دارد. اینجا زنی است که پیراهن راهبه ها به تن دارد و من همیشه او را توی فنجان می بینم زنی رو به خورشید با اقتدار و با تمایلی شدید فلوت می زند. زنی در من است گهگاهی صدای اورا می شنوم در خفا زنی در من است با پچ پچ های مدام عارفانه اش و اینجا مردی شکسته روبه سقوط رو به جائی به نیمکتی تنها شاید....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 17:40 توسط اممير |
|
|
می آئی از بلندای دور
اولین تصویر از تو در فنجانی شکل گرفت ورفتی و اکنون سالهاست که تصویر خشک فنجان کنار قاپ عکس مادر بزرگ و عصای پدر بزرگ نفسهای مرا مچاله می کند. و تو طرحی از تمام قدمهای بودنم شدی و من هنوز تو را جای خالیت را پیاده تا ذهن درخت می شمارم. و من تنها فاعل (subject of death) متهم لحظه های ع ش ق شدم. وتمام فلسفه ها را برای چشمان کوزه به سران! جا گذاشته ام .......... صدایم کن! و کلمه هایت را از من عبور ده. و تمام کوره راه های قضاوت را پله پله کن!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 20:43 توسط اممير |
|
|
"روانکاوی تاریخ هستی"
"جلد اول" فصل۱- روزها در معبدم و شبها در میکده و پائیز به رسوائی هچ ستاره ای نیندیشید و عشق چیزی جز وسوسه فرشتگان زمین نبود. فصل ۲ـ باید بالا برویم تا خودآگاه در ناخودآگاه ریخته شود. فصل ۳ـ چشمانم جائی دیگر را در تو می بینند و تو تمام مرا. فصل ۴ـ سنگینی جسم تو چیزی نبود جز انتقال فیزیک سرد!. فصل ۵ـ تو! می چرخی. نمی رقصی. جاذبه این است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 12:15 توسط اممير |
|
|
" كفشهاي قرمزت زير برفم جا ماند"
حالا ديگر مثل روزهاي برفي همه چيز خراب است و نور خسته خسته خودش را به داخل مي كشاند.گرمي رختخواب جز خيالي نيست كه هرشبم را با رويا و سايه هاي خيس همبستر ميشود.نگاهم مي افتد مي شود تابلوئي از بازگشت من در ساحلي ناپيدا يا نقاشي كه هنوز صدايش در دل كوه مي پيچيد: ويكتوريا! ويكتوريا! .آخ! چقدر دلم براي پالتويم تنگ است و اين دغدغه هاي كودكانه پسري با موي دم اسبي.فقط يكبار بيايد و بغض كند و بگويد عزيزم!عزيزم !عزيزم!.راه ديگر ناپيدا مي شود وقتي كولي پابرهنه در آتش ميرقصد و عينكهايمان به سنگيني رفاقتهاي شيشه اي وهم آلود است.تعهد ميدادم كه قيمت يك لحظه عزيزم گفتنش را بايد پياده همراه سيزيف مي شدم.در بغلم گم مي شوي وقدم آنقد ر هست كه تو را در خود پنهان كندوتنت واژه گرما را ببوسد .سرمايه من همين است و بس.پرسيده بودي كه دستهاي درازت را نميدانم و چشمهايت كه چمدان هويت آدميست.فاصله است بانو! فاصله است.داشت ميمردم.هنوز هم.در شفق بود كه پرسيد صبا. تاكسي كه تورا به خانه ات مي برد و مرا به تنهائيم.شايد جنت آباد همان دمينوي خيالي قصه پيامبرمان باشد.در اين وقت صبح كجا ميروم؟.ساعت مچي ام را با عصبيتي شكسته از عشق به پنجرهايتان كوبيدم.همه كس را ميبخشم وقتي ديوانه مي شوم يا آنطرف خط تلفن اظطرابي راه مي افتد .ديوارها فرو مي ريزد و عشق همچنان "پرنده خالي پرواز". |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 17:52 توسط اممير |
|
|
"هر كس كه نتواند تاخت و تاز يك اسب را بر روي گوجه فرنگي ببيند،احمق است"
بيانيه آندره برتون من نه هفت پشتم به نوح ميرسد و نه به ماركو! آنگاه كه تازيانه را روي سطح عميق شب پرت مي كني و آنگاه كه كنيزكان باكره به روءياي شاعرانه ام هجوم مي برند برقي در صدايت گير مي افتد توي خدا ئي كه همين حوالي دارد پرسه زنان جستجو مي كند آب را. "خدايا! مرا پروانه اي كن كه پيش از غروب آفتاب مرده باشد". سر از خاك كه بر مي دارد ديگر نمي ميرد احساس كور جشن گرفته آفتاب. چيزي در من پرتاب مي شود به آنسوي دور. لمسم كن بانوي خنده هاي ظهر تابستاني تا پروانه ها از دهانت آويزان شوند و ماه به ميهماني ستارگان بيايد. لمسم كن!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 18:5 توسط اممير |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گاهی شنیدن صدای" تق تق" کفشهای زنانه ، دلم را به غش می زند.
|
| پیوندهای روزانه |
|
پروفایل شخصی اممیر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|